تبليغاتX
قاصدک


قاصدک





















 

 

تو دانی هیچ که راز آتش در چیست

آخر او را به جز سوزاندن

در سر هیچ نیست

 

شعله در شعله میرقصد

اندک اندک آرام

تا که زند، حلقه بر دلی

با مستی کندش

خاموش، رام

 

در عصیان آغوشش

نیست به جز گداختن

اهریمنی

از وفا و عشق

نداند او هیچ به جز

 خشم و دشمنی

 

 دانم و خوش باشد

این تلخه سوختن

در حصار شعله هایش

روزگاری افروختن

                      

 

نوشته شده در Mon 9 Nov 2009ساعت 20:20 توسط قاصدک| |

 
 
 
لحظه، لحظۀ تهی شدن. برهنه تیک تاک زمان. نگاههت درد میبارید 
لبانت خشکۀ یک شکست را مزه مزه میچشید
دلت میلرزید، قامتت میلرزید، دستهایت میلرزید

با من از مصیبت، تنهایی، از دشمن که میگفتی، دلم برایت میخندید
به فریب قطره ای اشک، همنفس با غم، از گوشۀ دیده ام میغلتید
لخته ای افسوس، بر شیار لب می رقصید
لحظه ای بعد، وقت وداء که میرسید
قامتم در خود می لرزید
نگاهها انکار کنان میخندید
سکوت لبها را میبلعید
دستها میلرزید
اشکها میبارید
التماس در چهره میرقصید
دل از برهوت غربت میترسید
سینه از درد میترکید
نوشته شده در Wed 14 Oct 2009ساعت 18:25 توسط قاصدک| |

سلام عزیزان

این چند دو بیتی را که در پایان پست میکنم مربوط به مکالمه ای هست که بین من و یکی از  دوستان رخ داد. باید خاطر نشان کنم که از دو بیتی و اصولش هیچ نمیدانم و پیشا پیش بابت کم بودیهایم عذر خواهی میکنم

با تشکر

مریم

 

 

الی عزیز بیرار عجب نقلا کدی

از غم بی پایان از مو اشارهُ امّا کدی

گناه رَ دَ گردون دیگرو پُرته نکنی

دَ دل یخ زده ازمو عجب غوغا کدی

 

الی بیرار کویته ملک بابه تو نی استه

خاک اچکله و بکله و مامه تو نی استه

تا که گرفـتار زنجیر نفاق و بی دیانتیی

آه و ناله دوای درد صد ساله تو نی استه

 

 چند سال شده قُول بله قُول چِو میگردم مه

برای یک جای پای گول گول میگردم مه

دَ هر جای که از مجبوری منزل کدم مه

تمام دل خو ره پر چِو کدم مه

 

مردم اُزره کی روز دشته

مسافری کی داستان بی سوز دشته

از کوته گون سید آخوند تا جلادان کویته

بهسود همیشه قصه پر سوز داشته

 

مسافر ملک خراسو شدی مو

از ایمان و غیرت تامو شدی مو

این همه طعنه نا کسان شنیدیم

که بیخی نا مسلو  شدیم مو

 

 اَلی گنو بخشش بشه دو بیتی مه خوبشی نیه
د قاد از شمو دست قلم مه نوربند شی نیه
دل را دقی گرفته دَ ای پسانای شاو
من و این دل زار، ناله و فغان چاره شی نیه

 

 

 

 

 

نوشته شده در Tue 13 Oct 2009ساعت 12:28 توسط قاصدک| |

قاصدک چرا اینگونه خاموشی

شکست آسمان می بینی ..لب از لب بر نمی داری

خاموشی تو قاصدک   

بهر این دل زارم..

 تو دیگر پر نمی بندی

بال نمی گیری

اوج نمی خیزی

قاصدک  روی  از من  بر نگردانی

که تو چشمه سار امیدی

تو رازی

تو نویدی

تو نوای مریدی

 

نوشته شده در Fri 2 Oct 2009ساعت 1:36 توسط قاصدک| |

 

 

دلم برایت میسوزد

برای توی هیچ کس

تو میپوسی، و زیر آرواره های زمان از یاد میرویی

عشق، آرزو و جوانی ات میمیرد، دیگر گل نمیکنی.!

مردت، مرد مرد سالارت

همۀ وجود تو را به تسخیر بلی و نی خود می آورد

تو میپوسی

دستهایت میپوسد

صورتت چروک میگیرد

و مردت به داشتن زنی همچو تو افتخار میکند

و لی تو همچنان میپوسی

اشک  نمیریزی

نمیخندی

نمیفهمی

تو حمالی بیش نیستی

حمال و بی عقل

یک سیاه سر

حتی اجازه نداری سر سیاهت را رنگ کنی

و یا آن موی درازِ سیگاین مانندت را قیچی بزنی

دیگر زیبا هم نیستی

نمیدانم چه بنامت

یک گاو خوبِ زحمتکش؟

دستگاه جوجه کش؟

و یا..............؟؟؟؟

بسیار دلم برایت میسوزد

نوشته شده در Wed 23 Sep 2009ساعت 18:30 توسط قاصدک| |

دگر شیرین نخواهم شد

که بس سرد است آغوش فرهادم

 

دگر گلگون نخواهم گشت

که باغبان هر لحظه میجوید

لحظه مرگم

 

مرا به بزم  خوب خوبرویان

 دگرسودی نخواهد بود

که  بیچاره این است

چارۀ دردم

 

دلی دارم ز تنهایی

پژمرده قامتی آغشته  به رسوایی

برد هر شب خاطری ژولیده پوش

به آغوش بستر سردم

نوشته شده در Sun 13 Sep 2009ساعت 23:26 توسط قاصدک| |


Design By : Night Skin